تبليغاتX
ღ♥ღ قلب شيشه اي ღ♥ღ

ازباتو بودن دل برايم عادتي ساخت كه بي توبودن را باورندارم


ازوقتي سقف خانه مان چکه مي کند از باران بدم مي آيد

 از وقتي مادرم پاي دار قالي مرد از قالي بدم مي آيد

از وقتي برادرم به شهر رفت و ديگر نيامد از شهر بدم مي آيد

 از وقتي پدرم شبها گريه مي کند از شب بدم مي آيد

 از وقتي دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و

 بعد به پدرم سيلي زد از دستهاي مهربان بدم مي آيد

 از وقتي خواهرم پاهايش زير گرماي آفتاب تاول مي زند از آفتاب بدم مي آيد

از وقتي سيل آمدو مزرعه را ويران کرد از آب بدم مي آيد

و تنهــــا خــــدا را دوست دارم

چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود

چون او شب را مي آورد که اشک هاي پدرم را هيچ کس نبيند

 چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گريه نکند

 چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگي کند

چون من دعا کردم و مي دانم دستهاي آن مرد را که به پدرم سيلي زد فلج خواهد کرد

 چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند

چون او سيل را جاري کرد تا گناه انسان را از زمين بشويد

و من تنها خــدا را دوست دارم

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت توسط topfriendship |

يک روز آموزگار از دانش آموزاني که در کلاس بودند پرسيد آيا مي توانيد راهي غير تکراري

براي ابراز عشق، بيان کنيد؟ برخي از دانش آموزان گفتند با بخشيدن عشقشان رامعنا مي کنند.

برخي «دادن گل و هديه» و «حرف هاي دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند.

 شماري ديگر هم گفتند : «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختي» را راه بيان عشق

 مي دانند.در آن بين،پسري برخاست و پيش ازاين که شيوه دلخواه خود رابراي ابرازعشق بيان کند،

داستان کوتاهي تعريف کرد : يک روز زن و شوهر جواني که هردو زيست شناس بودند طبق معمول

 براي تحقيق به جنگل رفتند. آنان وقتي به بالاي تپّه رسيدند درجا ميخکوب شدند.

يک قلاده ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود. شوهر ، تفنگ شکاري به

همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر ، جرات کوچک ترين حرکتي نداشتند. ببر،آرام به

 طرف آنان حرکت کرد.همان لحظه، مرد زيست شناس فرياد زنان فرارکرد وهمسرش را تنهاگذاشت.

 بلا فاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي مرد جوان به گوش زن رسيد.

 ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اينجا که رسيد دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد

راوي اما پرسيد:آيا مي دانيد مرد درلحظه هاي آخرزندگي اش چه فرياد مي زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوي جواب داد: نه،آخرين حرف مرداين بود که عزيزم تو بهترين مونسم بودي.

از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود.

قطره هاي بلورين اشک، صورت راوي را خيس کرده بودکه ادامه داد:

همه زيست شناسان مي دانند ببرفقط به کسي حمله مي کند که حرکتي انجام مي دهد و

 يا فرار مي کند.

 پدر من در آن لحظه وحشتناک،با فدا کردن جانش پيش مرگ مادرم شد واورا نجات داد.

 اين صادقانه ترين و بي رياترين ترين راه پدرم براي بيان عشق خود به مادرم و من بود.

 

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت توسط topfriendship |

شاگردي از استادش پرسيد:عشق چست؟ استاد در جواب گفت

به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور.اما در هنگام عبور از گندم زار،

به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟      

و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ!هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم

و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم

استاد گفت:عشق يعني همين

LOve.LOve.LOve.LOve.LOve

انسانها هميشه خودخواهي،عادت،هوس،دلسوزي وحتي نفرت راباعشق اشتباه ميگيرند

و عشق ، فقط توجيهي است براي همه ي هوسها و خودخواهي هاي محض  ما

عشق ديگر به معناي عشق نيست بلکه

معاني فراوان ديگري پيدا کرده است

معاني اي به گستردگي تمامي هوسها، خودخواهي ها، عادتها، دلسوزيها و نفرتهاي دنيا

و اينکه همه  مي پندارند عشق  را تجربه کرده اند عشق کمياب ترين احساس دنياست


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت توسط topfriendship |

عاشق مي خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود كه چمدان مي بست.

هي هفته ها را تا مي كرد و توي چمدان مي گذاشت.

هي ماه ها را مرتب مي كرد و روي هم مي چيد

و هي سال ها را جمع مي كرد و به چمدانش اضافه ميكرد .

او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يكشنبه مي ريخت

و چه قرن هايي را كه ته ته چمدانش جا داده بود.

و سال ها بود كه خدا تماشايش مي كرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت.

اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فكر نمي كني سفرت دارد دير مي شود؟

چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بكني؟

عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است..

من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج دارم.

به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر كه عاشقي كنم، باز هم كم است.

خدا گفت : اما عاشقي، سبكي است.

عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و سال ها.

بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه كه من به تو مي دهم.

عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد.

نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي را.

اما خدايا ! هر عاشقي به كسي محتاج است.

به كسي كه همراهي اش كند . به كسي كه پا به پايش بيايد.

به كسي كه اسمش معشوق است. خدا گفت : نه ؛ نه كسي و نه چيزي.

"هيچ چيز" توشه توست و "هيچ كس" معشوق تو، در سفري كه نامش عشق است.

و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش كرد

عاشق راه افتاد و سبك بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه كه خدا به او داده بود.

عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ كس را نداشت. جز خدا كه هميشه با او بود ...

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت توسط topfriendship |

عشق يک جوشش کور است و پيوندي از سر نابينايي

دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال


عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است

دوست داشتن از روح طلوع مي کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج مي گيرد


عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر مي گذارد

دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي کند


عشق طوفاني و متلاطم است

دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت


عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني “فهميدن و انديشيدن “نيست

دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را از زمين مي کند

و باخود به قله ي بلند اشراق مي برد


عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند

دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي يابد


عشق يک فريب بزرگ و قوي است

دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي، بي انتها و مطلق


عشق همواره با شک آلوده است

دوست داشتن سرا پا يقين است و شک ناپذير


از عشق هرچه بيشتر نوشيم سيراب تر مي شويم

از دوست داشتن هرچه بيشتر، تشنه تر


عشق نيرويي است در عاشق ،که او را به معشوق مي کشاند

دوست داشتن جاذبه اي در دوست ، که دوست را به دوست مي برد


عشق تملک معشوق است

دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست


عشق معشوق را مجهول و گمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند

دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز ميخواهد و مي خواهد که همه ي دلها آنچه را او

از دوست در خود دارد، داشته باشند


در عشق رقيب منفور است،

در دوست داشتن است که:”هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند”


عشق معشوق را طعمه ي خويش مي بيند

و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش نربايد

و اگر ربود با هردو دشمني مي ورزد و معشوق نيز منفور مي گردد


دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است

يک ابديت بي مرز است ، که از جنس اين عالم نيست


دکتر علي شريعتي

<>><><<><><><>


دنيا را بد ساخته اند کسي را که دوست داري تو را دوست نمي دارد

کسي که تو را دوست دارد تو دوستش نمي داري ،

اما کسي که تو دوستش مي داري و او هم تو را دوست دارد

به رسم و آئين هر کز به هم نمي رسند و اين رنج است


معلم دکترعلی شریعتی

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت توسط topfriendship |

يك بار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود، ازش پرسيد

چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟

دليلشو نميدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داري؟

چطور ميتوني بگي عاشقمي؟

من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت كنم

ثابت كني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگي

باشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلي،

صدات گرم و خواستنيه هميشه بهم اهميت ميدي،

دوست داشتني هستي، با ملاحظه هستي، بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهاي اون خيلي راضي و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكي كرد و به حالت كما رفت

پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون

عزيزم، گفتم بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا كه نميتوني حرف بزني، ميتوني؟

نه ! پس ديگه نميتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهميت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نميتوني برام اونجوري

باشي پس منم نميتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، براي حركاتت عاشقتم

اما حالا نه ميتوني بخندي نه حركت كني پس منم نميتونم عاشقت باشم

اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن

وجود نداره عشق دليل ميخواد؟ نه!معلومه كه نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم عشق واقعي هيچوقت نمي ميره

اين هوس است كه كمتر و كمتر ميشه و از بين ميره

"عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم

"ولي عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم

"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه

شخصي در قلبت بمونه"

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت توسط topfriendship |

ღ زیباترین قلب  

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه

 دارد.جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود

 و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند

. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.ناگهان پير مردي جلوي

 جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب

پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته

 شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند

 براي همين  گوشه‌هايي دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي

 وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود

 مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من

مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است . پير مرد گفت: درست است

. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم.

هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشي از قلبم را جدا

 كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي

 آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه

 در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها 

بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين

شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام.

 اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش

 بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد

رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد

 پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي

 قلب مرد جوان گذاشت .مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود

 زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت توسط topfriendship |

تو مرا مي فهمي 

من تو را مي خواهم

وهمين ساده ترين قصه يک انسان است

تو مرا مي خواني

من تو را ناب ترين شعر زمان مي دانم

و تو هم مي داني

تا ابد در دل من مي ماني


+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت توسط topfriendship |

تولدت مبارک عزیزم

 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت توسط topfriendship |

چه لطيف است حس آغازي دوباره

و چه زيباست رسيدن  دوباره به روز زيباي آغاز نفس....

وچه اندازه عجيب است روز ابتداي بودن

وچه اندازه شيرين است امروز....

روز ميلاد

روز تو

روزي كه تو آغاز كردي



تولدت مباك زهراجان


 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت توسط topfriendship |

*